
لنگری دریای مرا
دشنه میزند
ساحلم را
دزدیده اند...
(2)
خورشید با من یک سخن گفت
تو همانی که نبودی
بودن را در همان آغاز کن...
(3)
زمان سرفه می کرد
به گمان از تنهایی
شاید هم نا خواسته
دود می کشد..

پس این است عشق:
اسکنهی مجسمهساز.
و سنگ، که در تمام زندگیاش
حتی یک کلمه بر زبانش نرفتهاست،
ناگهان
زیر آواز میزند.
به سربازان احترام بگذارید

اگر از جنگ باز آیند
وطن به ایشان یک عصای گدایی می بخشد
و اگر در جنگ بمیرند
فراموشی بر گور آنها و نام آنها می ریزند
منبع:زندگی و اشعار شاندور پتوفی شاعر انقلابی مجار/محمود تفضّلی و آنگلا بارانی ؛ شرکت سهامی کتاب های جیبی ، چاپ دوم ، تهران 1357 .

آنجا هر روز
چوپانكي تنها
در ني ني نگاه تو ني ميزند
براي رمه ي آهوان بي شمارش

هرگز عاشق نبوده
خطی صاف
***
فکر میکنی
برای فریب دادن شب
چند شمع روشن کنیم؟
***
کمی زیبا تر نگاه کن
دوستت دارم
طعم ارزانی نیست
در صورت حساب عصر
وب سایت نویسنده:http://www.sereshgi.com/

